تابلو شعر

تابلو شعر

چرا شعر ایران همیشه غمگین است

سرایش شعر; یکی از گرایش های ادبی است که پیشنه زیادی در تاریخ ادبی هر کشور و هر تمدنی دارد و عموما دوره های تاریخی در هر تمدن, تاثیری متقابل بر دوره های ادبی هر ملتی داشته و دارد

سرایش شعر; یکی از گرایش های ادبی است که پیشنه زیادی در تاریخ ادبی هر کشور و هر تمدنی دارد و عموما دوره های تاریخی در هر تمدن، تاثیری متقابل بر دوره های ادبی هر ملتی داشته و دارد. به نحوی که می توان رد عواملی همچون اندیشه، دین و حتی نوع حکومت ها را در شعر دوره های مختلف هر ملتی جستجو کرد.

اما سوالی که باعث شد این گزارش شکل بگیرد، این بود که چرا غالبا شعر هایی در خاطره ادبی جهانیان باقی مانده که در فضایی حزن آگین و غمناک سروده شده اند. به عبارت دیگر باید پرسید چرا ماندگاری در حوزه شعر با غم و اندوه شاعران گره خورده است.

این سوال در مقام نخست می تواند پاسخ هایی گذرا را به دنبال داشته باشد اما اگر بیشتر پاپی شویم، به سوالات عمیق و حتی فلسفی دیگری ختم می شود. سوالاتی از این دست، که آیا اصولا حزن و اندوه در روحیه و ذهن بشریت بیشتر رسوخ کرده و ماندگاری از ویژگی های بالفطره غم است؟ یا حتی این تردید; که نکند شعر ناب تنها در بستری از غم و اندوه متولد می شود!

در این راستا غم و اندوه; جایگاه ویژه ای در شعر فارسی داشته و به تبع پیگیری سوال های مطرح شده در تاریخ شعر ایران می تواند مختصات خاصی را شامل شود. این مساله در شرایطی دنبال می شود که گروهی از کارشناسان و منتقدین معتقدند; سرنوشت شعر ایران با غم و اندوه رقم خورده و خواهد خورد و این رویکرد تا جایی پیش می رود که گروهی از آن ها; غم و غمناک سرودن را به بروز نوعی مازوخیسم ادبی در شعر ایران نسبت داده اند.

برخی سعی می کنند حضور این عنصر را با عوامل خارجی همچون ظلمی که حکومت ها بر جوامع ایرانی روا می داشتند; توجیه کنند و عده ای نیز غم را یک پدیده بشری می دانند و تبلور آن را در تمام حوزه های هنری برتافته از غم انسان پس از هبوط، سرگشتگی انسان بر زمین و مسال دیگری همچون ترس از مرگ و فنا شدن قلمداد کرده و می گویند انسان ذاتا موجود غمگینی است.

آنچه در این گزارش می خوانید گفت وگوی ایلناست با تنی چند از شاعران و مترجمان شعر که در آن به موقعیت غم در شعر و با محوریت شعر فارسی پرداخته شده; اما از پرداختن به موقعیت شعر جهان نیز ناگزیر بوده ایم.

● تاریخ ایران پر از چنگیز خان ها و تیمور لنگ هاست

علی باباچاهی، معتقد است غم و اندوه، جایگاه انکار نشدنی در شعر فارسی داشته است و این درونمایه در اغلب دوره های ادبی ایران وجود داشته. او می گوید: من یک روانشناس یا جامعه شناس نیستم ولی شرایط و بسترهای اجتماعی سیاسی، جنگ ها، غارت ها، تیمورلنگ ها و چنگیزها، اختناق های تخت و تاجی و… طبعا اندوه را در طبقات جامعه و به تبع آثار شاعران پررنگ تر کرده است. فکر نمی کنم غم و اندوه، مادرزاد بین نسل ها انتقال پیدا کند، هرچند باوجود قوانین پیچیده ژنتیک نمی توان با قطعیت راجع به این موضوع صحبت کرد اما تعمیم دادن چنین مساله ای در سطح تاریخ اجتماعی و ادبی یک کشور، قطعا ژنتیک نیست.

باباچاهی دلیل انتقال غم و اندوه را از نسلی به نسل دیگر، شرایط ناگواری می داند که یک جامعه به جامعه بعدی، ارث می دهد. او معتقد است: اگر غیر از این بود، ذهن ها تورقی می کردند و امکان جابجایی و تغییر میسر می شد.

● رندی; یعنی مقابله با ستم

اگر به ناگهان به دوره حافظ پرشی داشته باشیم، شرایط اجتماعی آن قابل بررسی است. حافظ به زغم «مدعیانی که منع عشق کنند» در بیان حال و هستی خود، رندی را محوریت می دهد و یکی از معانی رندی، ستیز با تبه کاری ها و قدرت های غالب است و در این میان شاعران سعی کرده اند از این طریق به مفاهیم مدنظر خود دست بیاندازند. بنابراین وجود چنین فضاهای ستمگرانه و اعمال نظرهای موجود، خودگواه بر چگونگی برخورد حکومت ها با جامعه و شاعران است.

● شاعران; منجیان طرب و سرزندگی

اما به نظر من; حتی در چنین شرایطی شاعرانی چون من می توانند، گره گشا باشند. بحث از اینجا شروع می شود که مسئولیت ما این است که با اشراف به غم گرایی و اندوه زدگی جامعه، مغلوب شرایط نشویم و در بدترین شرایط، نفس تازه کنیم و جای خود را پیدا کنیم. من گاهی خود را اینگونه می بینیم; در خیابانی که لبریز از تراکم ترافیکی است، یک موتور سیکلت، سعی می کند از لابلای اتوموبیل ها حرکت کند تا اولین نفری باشد که چراغ قرمز را رد می کند. به تعبیر من این همان رندی حافظ است و ما نیز باید چنین رویکردی داشته باشیم.

ما باید اجبار زیستن را به سمت طربناکی متفکرانه سوق دهیم و این دقیقا وظیفه یک هنرمند است. به اعتقاد من; اگر جامعه کتابخوان باشد و وقت فراغت برای مطالعه داشته باشد و باورهای خود را به شعر از دست ندهد و چندپیشگی به او اجازه خواندن شعر بدهد، ما می توانیم در سطوح ویژه ای جامعه را متوجه سطح خاصی از سرزندگی کنیم.

فقر مالی تشنگان خواندن را محروم کرده می گویند!; مردم کتاب خوان نیستند و فرهنگ کتابخوانی در ایران از بین رفته است. من با این موضوع مخالفم. چند وقت پیش تجربه ای داشتم که این گفته را باطل می کند. یک انتشارات که دچار مشکلات مالی شده بود، ۲ هزار نسخه از یکی از کتاب های معتبر خود را به یک کتاب فروشی خیابانی که دکه کتابفروشی داشت، به قیمت پائینی فروخت و این کتابفروشی توانست این مقدار کتاب را در مدت ۲ ماه به فروش برساند. تنها به این دلیل که کتاب ها را به جای جلدی ۳ هزار پانصد تومان، تنها ۶۰۰ تومان می فروخت.

در این ماجرا، دو نکته مهم وجود دارد. اولا ببینید که یک افزایش قیمت در این حد چقدر می تواند جامعه ای را از خواندن بازدارد و نکته دیگر آنکه مردم ایران هنوز تشنه خواندن و دانستن هستند. به همین دلیل فکر می کنم در مردم ایران، میل به شاد زیستن، به معنای درست کلمه یعنی هوشمندی برای دانستن و خواندن، وجود دارد ولی مسائل مختلفی این جامعه را از این راه باز می دارد.

ما در زمانه ای زندگی می کنیم که گران شدن یکی از اقلام غذایی، می تواند تاثیرات مشخص و سریعی به معیشت جامعه داشته باشد. بنابراین هر عاملی می تواند غم و اندوه را به یک جامعه تزریق کند.

● جوانانی که در میدان های واهی تلفات می دهند

همچنین عوامل دیگری در این دوران مزید بر علت شده است. مثلا جوانانی را می شناسم که شب تا صبح گرفتار دنیای مجازی هستند و تفکر، خلاقیت و استعدادهای شاعرانه خود را در وبلاگ ها و فضاهای گفتگو تباه می کنند. این اتفاق ها شاید بر دانش بیافزاید ولی بینش را کم می کند.

باباچاهی در پایان سخنانش ضمن اشاره به برخی از قله های هنری و ادبی در تاریخ معاصر ایران، درمورد شیوه های صوفیانه و حتی بودایی در طریق ریاضت کشیدن و رسیدن به مقصود در برخی از فرقه های کهن گفت: اینکه چنین تفکراتی چقدر شخص را از جامعه و خلاقیت جمعی جدا می کند، بماند! اما به نظر من باید به دستاوردهای نهایی این مسائل اجتماعی توجه کرد و نتیجتا آثاری که شعر حافظ و سعدی بر جامعه گذاشه اند را موردنظر قرار داد.

۲) رسول یونان(شاعر و مترجم شعر ترکی):

▪ خون بهای شاد بودن، غم است

ازنظر رسول یونان که خود مبادی سادگی و درک ساده زیبایی در شعر است; ما ایران ها ذاتا انسان های غمگینی هستیم و این مساله حتی در یک دیالوگ ساده که در زندگی روزمره مردم، به کار می رود قابل مشاهده است. او می گوید:

در زمانه ما وقتی یکی زیاد می خندد و از چیزی خوشحال است; طرف مقابل سعی می کند به او بفهماند که این خوشی درمقابل غم های بزرگ زندگی اش ناچیز است، به عبارت دیگر گویا شاد بودن در فرهنگ ها زیاد خوب نیست و این غم را در فرهنگ ها تثبیت کرده است.

▪ همیشه چشم به راه معشوق بوده ایم

شعر کلاسیک ما بیشتر با عنصر «عشق» گره خورده و این هم بستگی همواره محدودیت ها و محرومیت هایی را برای ما به دنبال داشته است. شاعران کلاسیک هم آدم های غمگینی بودند و فکر می کردند همه مشکلات با آمدن معشوق برطرف خواهد شد، غافل از اینکه اگر او هم می آمد، مشکلات دیگری بر مشکلاتش، ازجمله غم نان، اضافه می شد.

شاعر عاشق گاهی حتی دندان دردش را نیز به غم فراغ نسبت می داد و در شعرش می سرود; اگر تو بیایی درد من درمان می شود. البته شاید در مواردی خاص، معشوق دندان پزشک بوده; اما قطعا این قاعده برای همه دردمندان صدق نمی کرده است.

این غم و اندوه در شعر مدرن، هم تکرار می شود. اکثر شاعران هنوز دنبال همان معشوقه دندانپزشک هستند، یا هرکسی که چون بیاید همه کارها را ختم به خیر می کند و چون نیست، پس باید غمگین بود.

من; رابطه جدایی ناپذیر عشق و شعر در ایران را، کمتر در فرهنگ دیگر کشورها دیده ام. دغدغه های ذهنی شاعران غربی عموما چیزی جز عشق بوده است. به عنوان مثال در شعر ژاپن، طبیعت نقش کلیدی دارد و کمتر در آنها ردی از ارادت قلبی یک انسان به انسان دیگر دیده می شود.

منبع: ایلنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Alert: Content is protected !!